عکسهای مشهد پارسال رو نگاه می کردم. رسیدم به اون عکس که از خادم حرم گرفته بودم، تو حیاط، تکیه داده بود به دیوار و زل زده بود به ضریح...
با خودم فکر کردم این دیوارها شاهد چه تکیه زدن هایی بودند، شونه های خسته و دردمند و بی پناه...این سنگفرش ها شاهد چه قدم برداشتن هایی بودند، پاهایی که با شوق قدم بر میداره، دو قدم مانده به عشق...این زمین ها شاهد چه سجده کردن ها بودند، چه العفو ها، چه انی کنت من الظالمین ها، چه الحمدلله ها، چه حسبی الله ها، چه أجب المضطرها، چه رضاَ به رضائک ها، چه شوق ها، چه بیم ها، چه امیدها...این گنبد طلا شاهد چه طلوع ها و غروب هایی بوده... این ضریح شاهد چه آهوان به بند کشیده ای بوده، چه ضمانت ها، چه اجابت ها، چه دست رأفت کشیدن ها، چه بغض ها، چه خنده ها، چه عشق ها، چه پرکشیدن از شوق قلب ها، چه دویدن ها، چه رسیدن ها، چه سلام ها، چه جواب سلام ها، چه پای نرفتن ها...چه...چه آرامش ها...اینجا که هستی یادت میره برای چی اومده بودی...یادت میره چی میخواستی...یادت میره دفه پیش قهر کرده بودی و گفته بودی تا ندی دیگه نمیام...یادت میره پس الان دوباره اینجا چیکار میکنی؟ یادت میاد رئوفه...یادت میاد هرچی داری از کرم خودشه...یادت میاد هیچی نبودی همه چیت کرد...یادت میاد بیوفتی رو خاکشو بگی منو از خودت نگیر...